سرباز....

سرباز خسته بود ، نفس زنان ، در حالیکه بند تفنگش را به یک دست گرفته بود خود را کشان کشان به بالای تپه رساند ، به درخت خشک بلوطی تکیه کرد .
زیر لب زمزمه می کرد ، صدای زوزه ی باد سرد پاییزی در گوشش ، آفتاب آنروز سردتر از همیشه بود .
به آسمان نگاهی انداخت ابرها از آسمان بیگانه مانند دشمنی که خط را شکسته بود گردان گردان وارد آسمان خودی می شدند . بی تاب بود ، گویی گنجشک ها هم غمگین ترین آهنگی را که به یاد داشتند به آواز می خواندند ، گنجشک ها هم دلشان گرفته بود ، سنگ دلش  گرفته بود ، بوته ی خار ، حتی درخت خشک بلوط دلش گرفته بود .
فکر صدای گلوله های یک ریز دشمن سوزش درد را از یادش برده بود . سکوت ، سکوتی بود پس از هیاهوی دیوانه وار گلوله ها ، سکوتی مرده . تپه مشرف بود بر همه جا ، بر اجساد خون آلود دوستان و دشمنان ، نگاهش به آسمان بود ، سخت نفس می کشید ، سنگی از زمین برداشت بوسید و کنار گذاشت .تفنگش را با دو دست در آغوش گرفت .آهی کشید ، صدای وزش باد را دیگر حس نمی کرد ...    .







مادر...

بهشت زیر پای مادر است …

و مادرم خودش برایمان ؛ بهشت کوچک است …

شعر زیبا گیله مرد

جملات زیبا گیله مرد

مادرم ؛ عزیزکم ،  بزرگ حامی ام …

چه عاشقانه عشق را به قلب کوچکم روانه ساختی

به هر کجا قدم گذاشتی ؛

بهار جاودانه ای پر ازگل امید را برایمان تو ساختی …

همیشه و همیشه و همیشه : پیشمان بمان