سرباز....
سرباز خسته بود ، نفس زنان ، در حالیکه بند تفنگش را به یک دست گرفته بود خود را کشان کشان به بالای تپه رساند ، به درخت خشک بلوطی تکیه کرد .
زیر لب زمزمه می کرد ، صدای زوزه ی باد سرد پاییزی در گوشش ، آفتاب آنروز سردتر از همیشه بود .
به آسمان نگاهی انداخت ابرها از آسمان بیگانه مانند دشمنی که خط را شکسته بود گردان گردان وارد آسمان خودی می شدند . بی تاب بود ، گویی گنجشک ها هم غمگین ترین آهنگی را که به یاد داشتند به آواز می خواندند ، گنجشک ها هم دلشان گرفته بود ، سنگ دلش گرفته بود ، بوته ی خار ، حتی درخت خشک بلوط دلش گرفته بود .
فکر صدای گلوله های یک ریز دشمن سوزش درد را از یادش برده بود . سکوت ، سکوتی بود پس از هیاهوی دیوانه وار گلوله ها ، سکوتی مرده . تپه مشرف بود بر همه جا ، بر اجساد خون آلود دوستان و دشمنان ، نگاهش به آسمان بود ، سخت نفس می کشید ، سنگی از زمین برداشت بوسید و کنار گذاشت .تفنگش را با دو دست در آغوش گرفت .آهی کشید ، صدای وزش باد را دیگر حس نمی کرد ... .

زیر لب زمزمه می کرد ، صدای زوزه ی باد سرد پاییزی در گوشش ، آفتاب آنروز سردتر از همیشه بود .
به آسمان نگاهی انداخت ابرها از آسمان بیگانه مانند دشمنی که خط را شکسته بود گردان گردان وارد آسمان خودی می شدند . بی تاب بود ، گویی گنجشک ها هم غمگین ترین آهنگی را که به یاد داشتند به آواز می خواندند ، گنجشک ها هم دلشان گرفته بود ، سنگ دلش گرفته بود ، بوته ی خار ، حتی درخت خشک بلوط دلش گرفته بود .
فکر صدای گلوله های یک ریز دشمن سوزش درد را از یادش برده بود . سکوت ، سکوتی بود پس از هیاهوی دیوانه وار گلوله ها ، سکوتی مرده . تپه مشرف بود بر همه جا ، بر اجساد خون آلود دوستان و دشمنان ، نگاهش به آسمان بود ، سخت نفس می کشید ، سنگی از زمین برداشت بوسید و کنار گذاشت .تفنگش را با دو دست در آغوش گرفت .آهی کشید ، صدای وزش باد را دیگر حس نمی کرد ... .

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 14:59 توسط Amin ghybi
|

به نام جهاندار پاک